3 بار مچ شوهرم را با زن غریبه گرفتم و دفعه آخر آن بلا را سرش آوردم

0
305
Loading...




يك روز از خواب بيدار شدم و مادرم به من گفت امروز به جاي مدرسه بايد بروي آزمايش خون بدهي. من همين كار را كردم و بدون اينكه بدانم وقتي برگشتم خانه مادرم كتاب هاي مدرسه ام را داخل جوي آب ريخته بود و بعد از آن پدرم هم با ازدواج من موافقت كرد. يعني من فرصتي براي آشنايي با اين مرد نداشتم. يادم است شب عروسي بعد از اينكه همه چيز تمام شد من آرايش شده بودم. رفتم اتاق كه لباس م را عوض كنم و از آنجايي كه خسته بودم حمام كردم و آرايشم را نيز شستم. وقتي عمه و فاميل هايم اين را ديدند گفتند پس چرا آرايش هايت را شسته اي در حاليكه من اصلا خبر نداشتم ازدواج چيست و چه سرنوشتي در انتظار من است حالا از آن روزها سال میگذرد

در طول زندگی همیشه به شوهر شک داشتم که با زنهای دیگر رابطه دارد ؛  شوهرم اما مي گفت آنها همكارانش هستند در حاليكه خودم مي دانستم دروغ مي گويد كارش آزاد بود و سه بار خودم مچش را هنگام صحبت كردن با زنان غريبه گرفتم و حتی یکبار وی را هنگام رابطه با زن غریبه دیدم که دیگر برایم قابل تحمل نبود.

شايد واقعا همكارش بودند؟

نه نبودند . يك بار قصد داشتم به خانه مادرم بروم كه يكدفعه زنگ را زدند. به دخترم گفتم ببين چه كسي است. چون آيفون مان خراب بود دخترم از پنجره نگاه كرد و متوجه شد يك زن مسن تر به همراه زن جوان ديگري پايين ايستاده اند. رفتم پايين و با آنها صحبت كردم. آنها از من مي پرسيدند شما واقعا زن اين آقا هستيد. من هم گفتم براي چه مي پرسيد كه آخر سر آن خانم مسن تر به من گفت شوهرت قرار است با دختر من ازدواج كند و حتي كرايه خانه دخترش را نيز شوهر من مي داد. ماجرا را به شوهرم گفتم كه او گفت برو بابا. وقتي گفتم قضيه جدي است و آنها پشت در خانه هستند ديگر جوابي نداشت كه بدهد و غافلگیر شد !

Loading...

تو كه مهريه ات را نيز اجرا گذاشته بودي و مي خواستي طلاق بگيري، پس چه شد يكدفعه تصميم گرفتي او را بكشي؟

همانطور كه گفتم يك آن شد. قرص ها را در شيرموز ريختم و رفتم در اتاق خوابيدم اما شوهرم بيدار بود و از گوشه چشم نگاهم مي كرد. قبل از اينكه بخواهم قرص ها را در شيرموز بريزم براي خودم يك ليوان ريختم و خوردم. وقتي از اتاق بيرون آمدم كه ديدم شوهرم خوابيده است. به سراغش رفتم كه ديدم تكان نمي خورد. نبضش را گرفتم در حاليكه تپش قلبم بالا رفته بود و خودم هم مي لرزيدم. رفتم و دوباره در اتاق دراز كشيدم كه دختر كوچكم آمد و برق را روشن كرد كه به او گفتم برق را خاموش كند چراكه مي خواهم بخوابم. دخترم نيز رفت و خوابيد. دخترم قبل از خواب معمولا قرص خواب مي خورد و اين بار همينكار را كرد. وقتي خوابش برد به سراغ شوهرم رفتم و دست ها و پا ها و گردنش را بستم. او تمام كرده بود. داخل پتو پيچيدمش  اما نتوانستم بالا ببرمش و به همين دليل او را در يك پلاستيك گذاشتم. پلاستيك بزرگي بود اما وقتي كه مي كشيدم امكان داشت پاره شود. دوباره از اول او را از كيسه درآوردم و دست و پا و گردنش را طور ديگري بستم كه بتوانم با گرفتن شال او را به سمت بالا ببرم. خانه ما طبقه سوم بود و بعد از آن پشت بام بود. كشان كشان و به هر طريقي بود او را بالا بردم. در آنجا يك بشكه پيدا كردم كه از قديم همانجا مانده بود و يك عادتي كه شوهرم داشت اين بود كه هيچ چيزي را دور نمي انداخت. آنجا بشكه را روي زمين خواباندم و جسد را كاملا از هم باز كردم. يك ركابي و شلوار تنش بود. او را به سمت بشكه بردم و به زور و با لگد داخل بشكه انداختمش. تا باسن درون بشكه رفته بود كه چند تخته پيدا كردم و آنها را زير بشكه قرار مي دادم به اين صورت كه كمي از بشكه را بلند مي كرد و تخته را زير آن مي گذاشتم تا اينكه بالاخره به زور موفق شدم بشكه را نيز بلند كنم. زير كولر هميشه نفت يا بنزين بود. بنزين را پيدا كردم و روي شوهرم ريختم و بعد از آن از پايين كبريت آوردم و همانجا آتش زدم. نمي دانم دقيقا چقدر شد اما فكر كنم نيم ساعت شوهرم سوخت كه يكدفعه در آن نيمه هاي شب برق بانك تجارت روبروي خانه مان روشن شد و من ترسيدم كسي فهميده باشد و با درپوشي كه آنجا بود آتش را خفه كردم و به خانه رفتم و در حمام خودم را شستم. خيلي زير آب نشستم و بعد از اينكه از خانه بيرون آمدم هنوز موهايم خيس بود كه تصميم گرفتم لباس هايش را نيز از خانه خارج كنم. از خانه بيرون زدم و لباس ها را جايي حوالي ميدان امام حسين گم و گور كردم. خانه كه آمدم دخترم دوباره خوابيده بود. بالا پشت بام رفتم و ديدم كه همه چيز به هم ريخته است. آنجا را تميز كردم و دوباره اما اين بار با نفت جسد را به آتش كشيدم و به پايين رفتم. همسايه روبرويي مرا صدا زد و گفت بوي بدي مي آيد كه به همين دليل آتش را خاموش كردم و شروع كردم دوباره پشت بام را تميز كردن. اين بار دخترم را راهي كارش كردم و دختر بزرگم به خانه آمده بود. تصميم گرفتم بروم و اين بار به سراغ مصالح فروشي رفتم و سيمان و ماسه خريدم و به خانه آوردم. از داخل خانه به بالاپشت بام آب كشيدم و در آنجا شروع به درست كردن سيمان و ماسه كردم و آن را روي جسد مي ريختم كه يكدفعه دختر بزرگم بالا آمد و گفت داري اينجا چه كار مي كني. به او گفتم پايين برود تا كثيف نشود اما بالا آمد و فكر كنم جسد را ديد. به من گفت چرا بابا را كشتي و خودت را بدبخت كردي. گفتم كسي نمي فهمد و اگر جسد را دفن كنم هيچوقت هيچكس به ماجرا پي نخواهد برد. دخترم گفت تو كه آخر سر قرار است ماجرا را لو بدهي پس همين الان اين كار را بكن اما من گوش نكردم و بي خبر از اينكه بشكه نشتي دارد به كار خودم ادامه دادم تا اينكه لو رفتم.

چطور لو رفتي؟

زن همسايه فهميده بود. مي گفت چرا اينجا بوي گند مي آيد. به من زنگ زد و گفت كولر ما كه چيزي درونش نبود شما برو ببين در كولر شما حيواني يا پرنده اي نمرده است. آنجا بود كه ديگر همه چيز رو شد. به دختر كوچكم نيز زنگ زديم و او نيز آمد. وقتي پليس آمد، آنها نمي خواستند بگذارند پليس مرا ببرد اما ديگر كاري از دست شان بر نمي آمد و هركاري كردند پليس گفت اتهام من قتل عمد شوهرم است و بايد دستگير شوم.




مقاله قبلیدوربین مداربسته رابطه پنهانی زن جوان را لو داد

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید