داستان من و بردار شوهرم , یک بی عقلی و خیانت خانه خراب کن

0
94
Loading...


داستان زندگی من میتونه درسی باشه برای خیلی از زن های جوان و بی تجربه که دوست دارم باهاشون به اشتراک بذارم شاید این بلا سر دخترهای جوان دیگه نیاد .

با شوهرم زندگی آروم وخوبی داشتم تا اینکه چند سال پیش شوهرم برای سورپرایز کردن من یه گوشی جدید و آخرین مدل گوشی های هوشمند بازار رو خرید و بعداز مدتی علی رغم مخالفتهای من وای فای منزلمان هم وصل کرد وهردوی ما تقریبا بعد از مدتی کارمان گشت و گذار در صفحه های مجازی و گروهای تلگرام و واتس اپ شده بود . حس میکردم روز به روز فاصله من از شوهرم بیشتروبیشتر میشد ودرصورتی که هیچوقت هم قبول نداشتم که من مجازی شده ام وهمیشه درمقابل حرفای خواهر و خانواده م سینه سپر میکردم که من فقط داخل گروهای خانوادگی فعالیت دارم واز این حرفا….

خلاصه بعد از مدتی متوجه پیامهای گاه وبیگاه برادرشوهرم شدم که اوهم ازدواج کرده و دو بچه هم دارن من روزهای اول بخاطر احترامی که برای او قائل بودم جواب پیامهایش را میدادم اما چیزی نگذشت که ابراز علاقه کرد و گفت من همیشه حسرت داشتن زنی مثل تو رو داشتم ومن هم به خودم افتخار کردم و خام حرفهای اون شدم طوری که یادم رفته بود اون برادر شوهرمه

از صبح زود که شوهرم میرفت سرکار تا وقتی که میومد یا تلفنی با بردارشوهرم که حالا شده بود عشقم حرف میزدم یا چت میکردیم الان دیگه فاصله من با شوهرم خیلی زیاد شده بود تا او شب شوم که جاريم ليلا به رفتارهای برادر شوهرم ناصر شک میکنه وبالاخره یه شب گوشیشو بر میداره و چندتا پیام آخری که من و ناصر به هم داده بودیمو که اون یادش رفته بوده حذف کنه رو میبینه و از طرف ناصر به من اس ام اس  داد که :

Loading...

بیداری عشقم ؟ منم که تمام زندگیم شده بود ناصر نوشتم آره زندگیم وخلاصه یکی اون گفت و ده تا من گفتم که چی میشد الان بجای داداشت توکنارم خوابیده بودی و از این حرفای عاشقانه ، بعدش بهم اس داد که فردا ليلا خونه نیست صبح زود بیا خونه ما شاید من خواب باشم بعد از رفتن ليلا دروباز میذارم تو بیا تو

منم که از خدام بود حتی شده یک ساعتو با ناصر بگذرونم ، از همه جا بی خبر صبح بعداز رفتن شوهرم با کلی آرایش و برنامه ای که تو ذهنم برای این دیدار داشتم آماده رفتن پیش ناصر شدم همه چی طبق گفته او درست بود وقتی رفتم در باز بود وقتی که به اتاق خواب ناصر و ليلا رسیدم شوهر خودمو ليلا رو دیدم که با عصبانیت خیلی زیادی منتظرم بودن اون لحظه کاملا یخ کرده بودم ليلا دستمو گرفت پرتم کرد رو تخت الان دیگه نوبت شوهرم بود که هر بلایی که دوست داره به سرم بیاره اما اون فقط گفت : بیچاره من که به تو کثافت میگم عشم تو و لایق این کلمه مقدس نیستی همین امروز توافقی از هم جدا میشیم و نباید ناصر هیچ چیزی بفهمه فقط من بهش میگم که سميرا بایه نامرد دوست بوده من متوجه شدم طلاقشو دادم

نمیدونم چجوری دقیقه ها برام گذشت اما من فقط مقصر این داستان نبودم . اونروز من مث مرده متحرکی بودم که تمام زندگیمو ازم گرفتن شوهری که عاشقم بود و روزهایی که فکر میکردم مادر خواهم شد و امید و آرزوهایی که بخاطر یه رابطه از بین رفت .

همون روز طلاقم داد و رفت الان برادر شوهرم به چشم یه هرزه به من نگاه میکنه و داره زندگی خودشو میکنه وشوهرمم داره با زن جدیدش زندگیشو میکنه ومن تازه فهمیدم من  و ناصر هیچ انگیزه ای نداشتیم ومن بی هدف زندگیمو آتیش زدمم.

دوستای گلم خیلی مواظب زندگیتون باشین واگه دوست دارین داستان بدبختی منوبرا دوستاتون بفرستین تا خدای نکرده خام حرفای عاشقانه اطرافیانشون نشن و بلایی که سرم من اومد سرشون نیاد . بازم میگم دوستای گلم مواظب زندگیتون باشین هرچقدرم که ساده باشه

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید