عروس جوان گفت هرگز فکرش را نمی کردم که صمیمی ترین دوستم این بلا را سرم بیاورد

0
312
Loading...


بخاطر دوستم حاضر نبودم ازدواج کنم. مثل دو خواهر بودیم وبا تمام وجود دوستش داشتم. اما خانواده ام با اصرار زیاد وادارم کردند تابه خواستگارم بله بگویم . آنها حق داشتند . نصیر جوانی تحصیلکرده بود و کار درست و حسابی هم داشت

من با یک دنیا دلتنگی ازدواج کردم. شوهرم مرد خوبی بود و شرایط روحی ام را درک می کرد. وقتی به او گفتم نمی توانم دوست قدیمی ام را از زندگی ام حذف کنم لبخندی زد و گفت: کسی که از تو نخواسته چنین کاری بکنی. مرجان هر روز به دیدنم می آمد و کم کم شوهرم نیز با او آشنا شد.

نصیر راه می رفت و از اخلاق و رفتار مرجان تعریف می کرد . او همیشه حسرت می خورد که ای کاش برادری داشت و این دختر با کلاس را برایش می گرفتیم.

در این شرایط من به برادرم گیر داده بودم که باید با مرجان ازدواج کنی. اما او زیر بار نمی رفت و می گفت از ریخت و قیافه این دختر خوشش نمی آید و اصلا قصد ازدواج ندارد.

Loading...

زن جوان آهی کشید و افزود:چندماه گذشت . مرجان دغدغه داشت و می گفت خواستگار خوبی برایش نیامده است.

او گوشه گیر و کم حرف شده بود و من که خیلی نگران حالش بودم وقت بیشتری برایش صرف می کردم.

بیشتر وقت ها خانه ما بود و بعضی از شب ها هم نصیر با این بهانه که نمی خواهد مزاحم شب نشینی من و دوستم بشود خانه مادرش می رفت و ما تا دیر وقت بیدار بودیم و می گفتیم و می خندیدیم.

متاسفانه من نسبت به دوستم احساس وابستگی زیادی داشتم اما افسوس که نمی دانستم چه واقعیت تلخی پشت پرده زندگی ام نهفته است.

او و شوهرم دلبسته هم شده بودند و من غافل از این ماجرا همچنان دختر جوان را هر روز به حریم خصوصی زندگی ام راه می دادم و سیر تا پیاز زندگی ام را برایش تعریف می کردم.

من در تدارک برگزاری یک میهمانی ساده و درست کردن کیک جشن تولد برای سورپرایز کردن مرجان بودم که به طور اتفاقی به گوشی نصیر سرک کشیدم. اما ناگهان شوکه شدم چون عکسها و اس ام اس های زننده و زشتی که بین مرجان و شوهرم رد و بدل شده بود را به چشم دیدم. حتی چند عکس هم با هم گرفته بودند

زن جوان افزود: آن روز به بهانه ای جشن تولد مرجان را به هم زدم و چند روزی طاقت آوردم تا ببینم چه می شود. مرجان همچنان به خانه ام رفت و آمد می کرد و نگاه ناپاک شوهرم دنبالش بود و من هم به روی هیچکدامشان نیاوردم !

یک روز بالاخره کاسه صبرم لبریز شد واز نصیر درباره این کار و همچنین سوء استفاده از اعتمادم و رابطه پنهانی او با مرجان توضیح خواستم. او به چشمانم نگاه می کرد و حرف نمی زد. از آن روز به بعد دیگر به صورتم نگاهم نمی کند و در لاک خودش فرو رفته است ! نمیدانم با زندگیم که تازه شروع کرده ام چه کنم ! نه میخواهم طلاق بگیریم و نه میتوانم خیانت شوهرم را در ابتدای زندگی تحمل کنم !

به پیشنهاد یکی از دوستان به مرکز مشاوره آمده ام تا راهی برای نجات از هاله بدبینی و شک و تردیدی که در مورد شریک زندگی ام پیدا کرده ام پیدا کنم. حالا می فهمم که مادرم چرا آن همه درباره رفت و آمدهای وقت و بی وقت و بیش از اندازه مرجان به خانه ام دغدغه داشت و می گفت حد و حریم دوستی و رفاقتت را حفظ کن.

او نصیحتم می کرد ولی من نمی فهمیدم چه می گوید و شادی در دلم مسخره اش می کردم که این مادر بی سواد ما چه قدر امل و سخت گیر است.

امیدوارم بتوانم زندگی ام را حفظ کنم

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید