سارا گفت هیچوقت فکر نمیکردم پدرم مرا لو داده و هرگز او را نمی بخشم

0
227
Loading...


پدرم کارگر ساده بود در همین حال مادرم نیز به فکر کار افتاد و به عنوان نظافتچی در یکی از رستوران های نزدیک خانه امان مشغول کار شد تا من و خواهر و برادرم ادامه تحصیل بدهیم و در رفاه زندگی کنیم

شرایط زندگی موجب شده بود نوعی احساس تنهایی در وجودم رخنه کند ولی باز هم زندگی خوبی داشتیم تا این که روزی مادرم مرا به گوشه آشپزخانه کشید و گفت: قرار است با یکی از کارگران رستوران ازدواج کنم! آن زمان 20 سال بیشتر نداشتم و به فکر ازدواج هم نبودم اما مادرم «حمید» را به خوبی می شناخت و به او اعتماد داشت چرا که او همکارش بود و چندین ماه کنار یکدیگر کار می کردند

خلاصه به اصرار او و بخاطر اینکه فکر میکرد پسر خوبی است صیغه محرمیت بین من و حمید جاری شد و به این ترتیب دوران نامزدی خود را آغاز کردیم. با وجود این من علاقه چندانی به حمید نداشتم و بیشتر اوقاتم را در شبکه های اجتماعی تلفن همراه سپری می کردم که بالاخره سیاه بختی های من نیز از همین شبکه های اجتماعی شروع شد. یک روز که غرق در تلفن همراهم بودم با پسر جوانی به نام «نادر» آشنا شدم.  و با جملات زیبای عاشقانه مرا وابسته خودش کرد.

از آن روز به بعد رابطه من و نادر به صورت پیامکی و تلفنی ادامه یافت به گونه ای که دیگر تقریبا حمید نامزدم را فراموش کرده بودم و همه زندگی ام در نادر خلاصه می شد. این آشنایی اینترنتی به اصرار نادر به قرار حضوری کشید ؛ اگرچه قبلا تصاویر او را در تلگرام دیده بودم اما وقتی نادر را از نزدیک دیدم علاقه ام به او بیشتر شد. مادرم سرکار می رفت و پدرم نیز به خاطر این که شب ها کوچه و خیابان ها را تمیز می کرد معمولا چند ساعت را در روز می خوابید به همین دلیل من از این شرایط سوء استفاده می کردم و با نادر در پارک و سینما قرار ملاقات می گذاشتم او هم آپارتمان کوچکی را  اجاره کرده بود و گاهی نیز من به آن جا می رفتم و در کنار او انواع موادمخدر را مصرف می کردم که تا آن روز حتی نام آن ها را نیز نشنیده بودم برخی اوقات دچار توهم می شدم و گاهی نیز حالت تهوع می گرفتم

Loading...

آن قدر درگیر این عشق خیابانی بودم که اصلا یادم رفته بود نامزدی به نام حمید هم دارم. خلاصه دو سال بعد به حمید گفتم که هیچ علاقه ای به او ندارم و نمی توانم با او ازدواج کنم. این گونه بود که صیغه محرمیت بین ما فسخ شد و من حمید را با همه خوبی هایش به فراموشی سپردم.

درحالی که نمی دانستم آیا نادر با من ازدواج می کند یا نه با وجود این در یک فروشگاه لباس مشغول کار شدم تا هزینه های خودم را تامین کنم از آن روز به بعد نادر را بیشتر میددیم و همه درآمدم را در اختیار او می گذاشتم اما زمانی به خود آمدم که دیگر بدون استعمال مواد مخدری مانند ماری جوانا نمی توانستم زندگی کنم و در واقع آلوده مواد مخدر شده بودم و نادر نیز از این شرایط سوء استفاده می کرد.

بالاخره این ارتباط خیابانی به دور از چشم خانواده ام به حدی رسیده بود که من ساعت های زیادی را در کنارش سپری می کردم . تا این که پدرم به حرکات و رفتار من مشکوک شد و من بی خبر از ماجرا همچنان با نادر ارتباط داشتم، وقتی دیروز به بهانه خرید شارژ تلفن همراه شال و کلاه کردم تا از خانه بیرون بروم گویا پدرم که خودش را به خواب زده بود به تعقیب من پرداخت زمانی که به خانه نادر رفتم و بعد از مصرف و شروع به رابطه جنسی کسی به در کوبید و دیدم پلیس به همراه پدرم وارد خانه مجردی نادر شد و مرا دستگیر کردند

هیچوقت فکرش را نمیکردم پدرم با من همچین کاری بکند و سر از زندان و بازداشتگاه در بیاورم ؛ هرگز او را بخاطر کاری که کرد نمیبشخم !

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید