با يک اشتباه بزرگ زندگي ام را به نابودي کشاندم

0
203
Loading...


زن جوان که از شدت شرم چشم به موزائيک هاي کف اتاق دوخته بود درحالي که ادعا مي کرد با يک اشتباه بزرگ زندگي ام را به نابودي کشاندم ؛ داستان زندگیش را برایم اینگونه گفت

10 سال قبل با امید ازدواج کردم و زندگي آرامي داشتيم اگرچه همسرم مردي مهربان و دوست داشتني بود اما هيچ گاه نمي توانست احساسات و عواطف خود را در زندگي مشترک بيان کند او بناي ماهري بود که همواره بيشترين تقاضا را در بين همکاران خود داشت تا جايي که حتي ساخت و ساز يکي از هتل هاي معروف را به او سپردند و همسرم، حدود 2 سال در آن جا کار کرد اما پس از مدتي و به خاطر اختلافات مالي با صاحب هتل درگير شد در اين درگيري فيزيکي همسرم ضربه اي شديد به پاي صاحب هتل زده بود که استخوان يکي از انگشتان او کاملا خرد شده بود.با اعلام شکايت صاحب هتل همسرم از سوي دادگاه به پرداخت ديه سنگینی محکوم شد

اما چون توان پرداخت چنين وجهي را نداشت به زندان افتاد و حدود 2 سال را در زندان سپري کرد تا اين که با کمک خيران از زندان آزاد شد. زن جوان ادامه داد: بعد از اين ماجرا همسرم ديگر حاضر نشد در شهرمان کار کند و از آن پس کارهاي ساختماني را در شهرستان های نزدیک را به عهده مي گرفت به طوري که گاهي چند ماه نيز به خانه نمي آمد و تنها برايمان پول مي فرستاد

ديگر بدون حضور همسرم زندگي من عاري از محبت و عاطفه شده بود و بوي عشق در آن رنگ باخته بود، من در مشهد تنها بودم و آشنايي نداشتم حضور همسرم نيز تنها چند روز طول مي کشيد به خاطر اين تنهايي و پس از آن که فرزندم را راهي مدرسه مي کردم به منزل يکي از همسايگان مي رفتم تا کمي با او صحبت کنم «شهين» زن مطلقه اي بود که چند سال قبل از همسرش جدا شده و با پسر 21ساله اش زندگي مي کرد

Loading...

رامین هر روز خريدهاي مادرش را انجام مي داد تا اين قرار شد خريد منزل ما را نيز انجام بدهد. اين گونه بود که جرقه آشنايي من و پسر جوان شهین به شکل ديگري رقم خورد و وابستگي من به او شدت گرفت. در اين زمان همسرم در شهری دیگر مشغول کار بود

نمیدانم چرا وسوسه شدم و فکر کردم از نظر روحی خیلی بهش نیاز دارم چون ازم تعریف میکنه بهم محبت میکنه ، ابراز علاقه میکنه و انگیزه زندگیم شده ؛ اوایل در واتس آپ و تلگرام باهم صحبت میکردیم اما او خیلی علاقه به رابطه جنسی با من داشت و من مخالفت میکردم تا اینکه قرار شد یک شب به خانه ما بیاید و پیش من بماند .

نمیدانم چطور و چگونه همان شبی که رامین خانه ما بود و ما در کنار هم بودیم شوهرم وارد خانه شد و ما را باهم دید …از کارم پشیمانم و از شرم نمیتوانم به شوهرم نگاه کنم هر چند کم محبتی های او هم در این اتفاق تاثیر داشت . نمیدانم چیکار کنم تا زندگیم را حفظ کنم لطفا کمکم کنید

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید