ماجرای زنی که مچ همسرش را در اتاق خواب با دختر خاله اش گرفت

0
247
Loading...


همسرم قبل از ازدواج با من عاشق دخترخاله اش بود و قسمت هم نشده بودند. دخترخاله اش زودتر ازدواج کرده بود و همسرم هم پس از معرفی توسط یک آشنا، مرا دید و با هم ازدواج کردیم

بعد از مدتی که از ازدواج ما گذشت،دخترخاله همسر بدلیل نداشتن تفاهم، از همسرش جدا شده بود و گاهی به ما سر میزد و باهم رابطه خانوادگی خوبی داشتیم حتی بعضی وقتها با من درد و دل میکرد و باهم رابطه خوبی داشتیم ولی من دوست نداشتم زیاد به خانه ما رفت و آمد کند چون از فامیل شنیده بودم قبل از ازدواج ما همدیگر را دوست داشته اند .

وضع مالیمون بد نبود و دو طبقه خانه داشتیم. طبقه بالا اتاق خوابها و حمام و طبقه پائین آشپزخانه و پذیرائی ؛ شوهرم عاشق دورهمی دوستانه و مهمانی بود و برای همین بیشتر اوقات دوستانش را دعوت میکرد  و دختر خاله اش هم پای ثابت میهمانی های ما شده بود  .

البته بعضی وقتها هم تا دیر وقت منزل دوستانش بود ولی شکایت نمیکردم تا اینکه آن شب تولد …

اما همه چیز در شب تولد شوهرم اتفاق افتاد . تولد همسرم بود مهمانی خیلی بزرگی گرفتیم . وسط مهمانی بود که متوجه شدم همسرم نیست و کمی طول کشید. کمی نگرانش شدم و رفتم طبقه ی بالا که ببینم چرا نیست و اگه کاری هست انجام بدم وقتی بالا رفتم و در اتاق خوابمان را باز کردم متاسفانه صحنه ای دیدم که امیدوارم هیچ زن متاهلی نبیند ! همسرم و دخترخاله اش لخت در اتاق خواب در آغوش هم بودند . دنیا روی سم خراب شد اما خودم را کنترل کردم و بخاطر آبروی خودم و شوهرم و جلوی فامیل هایمان  فقط در را بستم و چیزی نگفتم…. تمام توفانی که در درونم برپا شده بود را کنترل کردم و سریع پائین آمدم.

Loading...

  !!!

 بفاصله ی کمی همسرم و دخترخاله پائین آمدند و مثل موش تا آخر مهمانی هردو با ترس و لرز در گوشه ای نشسته بودند

مهمانی تمام شد و من با کنترل بسیار خیلی عادی جشن را ادامه دادم و انگار نه انگار

حالا بقیه داستان از زبان شوهر :

اصلا فکر نمی کردم در آن شلوغی مهمانی همسرم به بالا بیاید و مچ ما را بگیرد. شرایط خیلی بدی بود. سریع لباس پوشیدیم و با فاصله آمدیم پائین تا جلب توجه نکنیم

هرآن منتظر برپائی طوفان عظیمی از جانب همسرم بودم. اما انگار نه انگار که این زن چه دیده….

جشن را با روی خوش ادامه داد و با مهربانی به من هدیه داد و بقیه هدیه دادند و کم کم مهمانهای دورتر که می رفتند و پدر مادرهایمان فقط مانده بودند، هرآن منتظر بودم تا همسرم دیده هایش را بیان کند. دخترخاله که سریع بعد شام و کیک رفت و همسرم خیلی عادی با او برخورد کرد.

هرچه تنهاتر می شدیم، ترسم بیشتر می شد اما خانمم انگار نه انگار !!!

پدر و مادرم رفتند و قبل آنها هم پدر و مادر و برادر همسرم. از بدرقه که برگشتم دیدم همسرم مشغول جمع و جور کردن پذیرائی و جمع کردن بشقابهای پیش دستی و … بود. کمی کمکش کردم و باز منتظر طوفان بودم. خیر خبری نبود

رفتم خوابیدم … مگر خوابم میبرد

همسرم آمد و بعد چند دقیقه خوابش برد اما من تا صبح دنده به دنده میشدم. فردا صبح، شنبه بود و سرکار رفتم. همسرم هم طبق معمول صبحانه ام را آماده کرده بود و بزور دو لقمه ای با چای قورت دادم و دیدم قابلمه ای از غذای شب گذشته برایم گذاشته بود و گفت که دیگه مجبور نشی ناهار بری بیرون و من تشکری کردم و بیرون زدم.

دوستانم وقت ناهار از دستپخت همسرم خوردند و چقدر تعریف کردند و من حس خوش و ناخوش بدی با هم داشتم. آخر شب کمی زودتر از پیش رفقا برگشتم و دیدم مثل همیشه همسرم منتظر من هست تا باهم شام بخوریم. سفره رنگین تر بود و بازهم فردا قابلمه غذا و … من منتظر دعوا بودم و او انگار نه انگار که …

شب باز کمی از شب قبل زودتر برگشتم و …

همسرم روزبروز محبتش را بیشتر میکرد و من اسارت بدی را تحمل میکردم … منتظر بودم تا دعوا را شروع کند و من بتوانم برخش بکشم که اورا از اول دوست نداشتم و عاشق دخترخاله ام بودم و هستم و … ولی انگار نه انگار …

حتی خجالت میکشیدم نگاهش کنم ولی کم کم شجاعت پیدا کردم و یک شب سیر نگاهش کردم و تازه زیبائیهای همسرم را دیدم … شبیه دخترخاله نبود اما زن بود با همه زیبائیهای زنانه اش …

اما من مغرور، مرد بودم !

مگر میشد اسیرم کند؟ در برابر خیانت من،نه تنها برویم نیاورده بود بلکه سعی میکرد هرچه بیشتر محبت کند

شبهازودتر و زودتر بخانه می آمدم و متلک های دوستان را بجان میخریدم و میگفتم : آره بابا من مرغم

یک شب که دیگه بریده بودم رو به همسرم کردم و گفتم : تو پدر منو درآوردی! تو اعصابمو خرد کردی!

تو …پس چرا دعوا نمیکنی؟ چرا سرزنشم نمیکنی؟ بجاش بهم محبت میکنی که چی؟

همسرم سرش پائین بود و گفت که حتما کمبودی از طرف من داشتی که بطرف دخترخاله ات کشیده شدی! من سعی کردم که کمبودهای گذشته را جبران کنم !همین

خرد شدم و شکستم … من کجا بودم و او کجا…

 بعد از آن شب دیگر سراغ دخترخاله ام نرفته بودم و از او خبری نداشتم و فقط عاشقانه همسرم را دوست داشتم – او آبرویم را خرید

Loading...

جواب دهید

نظر دهید
نام خود را وارد کنید